Launchorasince 2014
← Stories

August 27


آنارش هر روز بر روی عینکم که معمولا روی میز است جست می زند. سازمان عینکم هر روز به شکلی درمی آید. هر روز سنگینی جسم تازه ای را بر چهره ام حس می کنم. روزی خودم را از دست رفته می یابم، روزی روی سمت راست بینی ام خراش میله ای سخت را حس می کنم. روزی مشقت بارترین تجربه ها را با آغوش باز می پذیرم و خود را به اردوگاه کار اجباری تبعید می کنم، روزی برای آینده تصمیمات جدی می گیرم، روزی از پله های سنگیِ قهقرا پائین می روم. . .

امشب پس از آمدن به خانه سنگینیِ مایل به چپِ عینکم راه دیدگانم را کج کرد.